امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : دوشنبه 28 آبان ماه سال 1386 در ساعت 7:00 PM
نویسنده : SAVANLAR
عنوان : SAVAN on Persian Gulf Beach


زمان ثبت : پنجشنبه 15 شهریور ماه سال 1386 در ساعت 4:24 PM
نویسنده : SAVANLAR
عنوان : SAvAN

محبوبم, اشکهایت را پاک کن! زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته, موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی میدارد. اشکهایت را پاک کن و آرام بگیر , زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری , تلخی بینوایی و درد جدایی را تاب می آوریم.

 

 



زمان ثبت : چهارشنبه 30 خرداد ماه سال 1386 در ساعت 1:28 PM
نویسنده : SAVANLAR
عنوان : افسانه ی من

         افسانه من به پایان رسیده است

        واحساس می کنم که این آخرین منزل است

           دیگر نه بانگ جرس کاروانی

          و نه آوایی

           تنهایی آرامگاه جاوید من آست

            و درد و سکوت

          همنشین تنهایی جاودانه من است

 



زمان ثبت : سه شنبه 22 اسفند ماه سال 1385 در ساعت 09:20 AM
نویسنده : SAVANLAR
عنوان : خداحافظ

               

همیشه از خداحافظی بدم میاد ٬ همیشه از خداحافظی یه چیز یاد می گیرم !

همیشه موقع خداحافظی کم میارم و خودم رو گم و گور می کنم عین آدم دزد و دله ای که درست یه لحظه پیش از اون که داره راهش رو می کشه بره ٬ یه چیزی کش می ره !

همیشه توی اون لحظه حرف زدن یادم می ره ٬ عینهو بچه ای که یه کم تک زبونی هم حرف می زنه و حالا مجبورش کردن واسه یه ایل آدمیزاد انشای تابستون رو چگونه گذروندید ٬ بخونه!

همیشه درست همون ثانیه که دستت رو بلند می کنی که برام تکون بدی ٬ همون جوری سرپا با چشم های بهت زده و خیس عینهو عقب مونده ها خیره می شم به شونه ات که چطور می چرخه واسه دست تکون دادن و انگار از توی دستت یه عالمه پروانه پر می کشه تو هوا ٬ بعد من دستامو عین بادبزن برقی وسط زمستون یخ تکون می دم و زل می زن توی چشمات که یعنی خداحافظ !

همیشه اون لحظه مثل زن های کارتون ژاپنی که با لباس پف پفی دنبال کالکسه می دون ٬ سکندری می خورم !

لحظه دیدنت اون قدر خوشحال می شم که انگار تمام دنیا رو بهم دادن و لحظه رفتنت انگار همون دنیا رو  ٬ رو سرم خراب می کنن

     

                         SAVAN



زمان ثبت : پنجشنبه 18 آبان ماه سال 1385 در ساعت 11:10 PM
نویسنده : SAVANLAR
عنوان : از خودم
اگر از احوال اینجانب خواسته باشی ملالی .. هست !
از تو چه پنهان دوری تو شده تمام زندگی من پس زندگی من جز ملال نیست
.

این از حال .. از بال هم اگر می پرسی که باید بگویم هیچ بالی به تازگی بال من نمانده است بس که آنرا نو نگاه داشته ام . فقط مشکل این است که این بالها دیگر به درد پرواز نمی خورند .. فقط به درد عکاسانی می خورد که از پرنده های قفسی عکس می گیرند. نمی دانم چرا وقت رفتن بالهای مرا قیچی نکردی که لااقل خیالم راحت باشد بال ندارم . حالا توی این قفس با این بالها که بر شانه هایم سنگینی می کند چه کنم ؟



دفتر خاطراتم را به عنکبوتهای آواره سپرده ام . گفتم حالا که به درد ثبت خاطره های مشترکمان نمی خورد لااقل سامانی برای عنکبوتها باشد . راستی آخرین خاطره مشترکمان یادت می آید ؟ تو دستی تکان دادی و زندگی من متوقف شد .. ... **